... ادامه داله
فصل ۱۴: سرمای مرگبار و اتحاد مه و برف
فضای احساسی و پر از امید آنها با صدای خندهای سرد و آشنا در هم شکست. دمای هوا ناگهان به طرز وحشتناکی افت کرد، طوری که حتی نفسهای سانمی و اوبانای هم تبدیل به غبار یخزده شد.
از میان مه و تاریکی، سایهای با بادبزنهای طلاییاش قدم به جلو گذاشت. دوما بود. اما چشمان رنگینکمانیاش دیگر آن شیطنت همیشگی را نداشتند؛ بلکه پر از خشمی پنهان و حسادتی کشنده بودند.
دوما با لحنی یخی و گزنده گفت: «اوه، چقدر رمانتیک… ولی تماشای این صحنه واقعاً قلب نداشتهام را میسوزاند! یوکیِ عزیزم، تو خونِ ارباب موزان را در رگهایت داری… تو باید ملکه تاریکی باشی، نه اینکه وقتت را با این بچههای فانی تلف کنی!»
سپس نگاه دوما با نفرتی عمیق روی موئیچیرو قفل شد. «و تو، هاشیرای مه… جرات کردی لبهایت را روی چیزی که قرار است مال من باشد بگذاری؟»
بدون هیچ هشدار دیگری، دوما بادبزنش را تکان داد و طوفانی از تیغههای برنده و یخی را مستقیماً به سمت قلب موئیچیرو فرستاد. اما قبل از اینکه تیغهها به او برسند، یوکی با سرعتی باورنکردنی جلو پرید و شمشیرش را کشید:
«تنفس برف، فرم سوم: سپر کولاک!»
دیواری از برف فشرده و درخشان، حمله مرگبار دوما را دفع کرد. یوکی با چشمانی که حالا با ارادهای پولادین و رگههایی از قدرت شیطانیِ کنترلشده میدرخشید، فریاد زد: «من متعلق به هیچکس نیستم، دوما! و اجازه نمیدهم به او دست بزنی!»
موئیچیرو با لبخندی محو، کنار یوکی ایستاد و شمشیرش را در دست فشرد. غلیظترین مهی که تا به حال دیده شده بود، تمام حیاط عمارت را فرا گرفت.
موئیچیرو آرام زیر لب گفت: «یوکی، بیا کارش را تمام کنیم… تنفس مه، فرم چهارم!»
اتحاد مرگبارِ مه و برف در برابر شیطان رده بالای دوم آغاز شده بود!
فضای احساسی و پر از امید آنها با صدای خندهای سرد و آشنا در هم شکست. دمای هوا ناگهان به طرز وحشتناکی افت کرد، طوری که حتی نفسهای سانمی و اوبانای هم تبدیل به غبار یخزده شد.
از میان مه و تاریکی، سایهای با بادبزنهای طلاییاش قدم به جلو گذاشت. دوما بود. اما چشمان رنگینکمانیاش دیگر آن شیطنت همیشگی را نداشتند؛ بلکه پر از خشمی پنهان و حسادتی کشنده بودند.
دوما با لحنی یخی و گزنده گفت: «اوه، چقدر رمانتیک… ولی تماشای این صحنه واقعاً قلب نداشتهام را میسوزاند! یوکیِ عزیزم، تو خونِ ارباب موزان را در رگهایت داری… تو باید ملکه تاریکی باشی، نه اینکه وقتت را با این بچههای فانی تلف کنی!»
سپس نگاه دوما با نفرتی عمیق روی موئیچیرو قفل شد. «و تو، هاشیرای مه… جرات کردی لبهایت را روی چیزی که قرار است مال من باشد بگذاری؟»
بدون هیچ هشدار دیگری، دوما بادبزنش را تکان داد و طوفانی از تیغههای برنده و یخی را مستقیماً به سمت قلب موئیچیرو فرستاد. اما قبل از اینکه تیغهها به او برسند، یوکی با سرعتی باورنکردنی جلو پرید و شمشیرش را کشید:
«تنفس برف، فرم سوم: سپر کولاک!»
دیواری از برف فشرده و درخشان، حمله مرگبار دوما را دفع کرد. یوکی با چشمانی که حالا با ارادهای پولادین و رگههایی از قدرت شیطانیِ کنترلشده میدرخشید، فریاد زد: «من متعلق به هیچکس نیستم، دوما! و اجازه نمیدهم به او دست بزنی!»
موئیچیرو با لبخندی محو، کنار یوکی ایستاد و شمشیرش را در دست فشرد. غلیظترین مهی که تا به حال دیده شده بود، تمام حیاط عمارت را فرا گرفت.
موئیچیرو آرام زیر لب گفت: «یوکی، بیا کارش را تمام کنیم… تنفس مه، فرم چهارم!»
اتحاد مرگبارِ مه و برف در برابر شیطان رده بالای دوم آغاز شده بود!
- ۴۵۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط